اجتماعی
دستگیری تعداد زیادی از اعضای مکتب قرآن و پیروان مرحوم احمد مفتی زاده در شهر سقز بازتابهای گوناگونی داشته است. اگر چه چند روزی از آن واقعه گذشته است و احتمالاً تمامی دستگیرشدگان نیز آزاد شده اند، فکر می کنم سخن گفتن در مورد آن بی مناسبت نباشد. اما به عکس رابطه درون گروهی، میان اعضای این گروه و مردم عادی یا نیروهای غیر خودی این عدم اعتماد است که بر روابط و رفتارها حاکم است و فضایی از بدبینی را در جامعه ایجاد کرده است. نکته دیگری که باید در مورد پیروان مفتی زاده باید گفت این است که بر خلاف وی درک روشنفکرانه ای از دین ندارند. اگر مفتی زاده در حسینیه ارشاد به جمع نوگرایان دینی دعوت می شد و اجازه سخنرانی داشت به این دلیل بود که درک وی از دین، به ویژه به عنوان یک اهل سنت، از عمق و تحلیل برخوردار بود، بسیاری از دوستان به محض دیدن من، نگاهی به شکمم می اندازند و توصیه می کنند که به ورزش بپردازم. مثل اینکه یک کمی چاق شده ام. برای اینکه به توصیه دوستان عمل کرده باشم بالاخره تصمیم گرفتم، هر روز صبح جهت ورزش به پارک شهر بروم تا شاید اندکی وزن کم کنم. اگر فردا زود از خواب بیدار شوم و حوصله رفتن به پارک را داشته باشم، سومین روز ورزش صبحگاهی من خواهد بود. در این دو روزی که به پارک رفتم، یاد پارک مرداویج اصفهان در خاطرم زنده شد. یک سال درآن محله اجاره نشین بودم و می دیدم که هر روز صبح تعداد زیادی از زنان و مردان آن محله به ورزش مشغولند و شور و شوق خاصی به آنجا می بخشند. این افراد که اکثراً بارنشسته بودند، گروههایی را تشکیل داده بودند، تربیت بدنی نیز از آنها حمایت می کرد، لباس می داد و گاهی اردوهایی برایشان ترتیب می داد که خیلی بر روحیه شان تأثیر مثبت داشت. ضمن ورزش، فعالیتهای فرهنگی نیز می کردند، مثلاً یک استاد دانشگاه در مورد تاریخ و جغرافیای اصفهان چندین جلسه صحبت می کرد، یکی دیگر در مورد شاهنامه و گاهی به مناسبتهای مختلف برنامه های جالبی داشتند که خالی از لطف نبود. به تدریج این افراد، شبکه روابط اجتماعی پایداری (سرمایه اجتماعی) را ایجاد کرده بودند. چند بار، من هم به میانشان رفتم، وقتی صاحبخانه ام مرا معرفی کرد، خیلی تحویل گرفتند. پارکها به طور کلی و پارک محله به طور خاص، می تواند کارکردهای اجتماعی متفاوتی داشته باشد که من به یکی از آنها اشاره کردم. در شهر ما متاسفانه، پارکهای محله محدودی وجود دارند و در این زمینه وضعیت خوبی نداریم. مردم نیز از پارکها استفاده نمی کنند. در پارک شهر، تعداد اندکی – حدود 5 نفر- حضور داشتند و به ورزش مشغول بودند. پارکها عموماً امنیت ندارند و به جایگاه مناسبی برای توزیع و مصرف مواد مخدر تبدیل شده اند. روز سالمندان نزدیک است، بهترین هدیه برای یک سالمند این است که محیط آرام و سلامت جسمی و روانی را برایش فراهم کنیم، پارکهای محله می توانند ما را به این مهم برسانند. البته این امر فقط منوط به وجود پارک نیست بلکه باید فرهنگ مناسب آن نیز وجود داشته باشد تا بتوان از آن استفاده کرد. دیروز در خیابان اطلاعیه ای را دیدم که به دیوار زده بودند. بعضی از افراد که ان را می خواندند، سری تکان می دادند، لبخندی می زدند و در حالی که زیر لب چیزی می گفتند، به تدریج از آنجا دور می شدند. کنجکاو شدم و من هم آن اطلاعیه را خواندم. خیلی تعجب کردم که داریم به کجا می رویم و به کجا می رسیم. جوانی 22 ساله، مشخصات خود را از قبیل قد، وزن و گروه خونی ذکر کرده بود و خواهان فروش «کلیه» خود شده بود. شماره تلفن نیز داده بود که متقاضیان با وی تماس بگیرند. خیلی برایم وحشتناک بود. واقعاً چرا یک جوان 22 ساله برای امرار معاش خود، باید این گونه عمل کند؟ فکر می کنم جای آن دارد که انجمن های دولتی و غیر دولتی به داد این جوان برسند و مشکل یا مشکلات این جوان را حل کنند. جوانی که هنوز باید زندگی کند و از زندگی لذت ببرد، نباید بقیه عمر خود را تباه کند و اینبار با مشکلات ناشی از فقدان کلیه، دست و پنجه نرم کند. امروز پس از 3 ماه تعطیلات تابستانی به مدرسه رفتم. دیروز درس نداشتم. به کلاس که رفتم، چندتایی از بچه ها را شناختم، ظاهراً مردود شده بودند. با بقیه بچه ها خوش و بشی کردم و در مورد روش تدریس و نحوه اداره کلاس سؤالاتی را پرسیدند. اول دبیرستان بودند و دانش آموزان در این سن شیطنت و سرزندگی خاص خود را دارند. با خودم عهد کرده ام که سعی کنم خونسردی خودم را حفظ کنم. پارسال بچه ها از اینکه زود عصبانی می شوم گلایه داشتند. نمی دانم چرا اینجوری شده ام، خودمم نیز می دانم که گاهی در عصبانیت زیاده روی می کنم. قبلاً اینجوری نبودم. فکر کنم بعد از انتخابات مجلس و در جریان انتخابات، بر اثر فشار زیاد کاری و تبلیغی به این مشکل گرفتار شده ام. از سیاست خیری که ندیدیم هیچ، عصبی هم شدیم. دفتر مدرسه تفاوت چندانی نکرده بود. شمار کلاسها که قبلاً از 100 و 200 شروع می شد، امسال از 300 آغاز شده بود، انگار مدرسه باکلاس تر شده بود. به کلاس 302 رفتم، دیدم که تخته سیاه را رنگ تازه زده بودند. به هر حال سال تحصیلی جدید را به تمامی دانش آموزان تبریک می گویم و برایشان آرزوی موفقیت دارم. امیدوارم من نیز به عهدی که با خود کرده ام بتوانم جامه عمل بپوشانم. 1. یکی از دوستان از من خواسته بود که در مورد خطر اسلام و بنیادگرایی مطلبی را بنویسم. قبل از هر چیز باید بگویم که من در این زمینه تخصص ندارم و محتاج راهنمایی و استفاده از نظرات کسانی هستم که در این زمینه، مطالعاتی دارند. اما ذکر چند نکته را نیز خالی از فایده نمی دانم: 2. باید میان اسلام و بنیادگرایی تمایز قایل شد. مردم کرد مسلمان هستند و سالهای مدیدی است که در کمال مسالمت با یکدیگر زندگی می کنند. بنیادگرایی است که تخم خشونت و نفرت را در دلها می کارد و می تواند به مثابه خطر برای آینده تلقی شود. 3. دین به طور کلی کارکردهای مثبت فراوانی دارد که جامعه شناسان به آن اشاره کرده اند. در دنیای کنونی که اخلاق تضعیف گشته است، ضرورت دین از این لحاظ بیش از گذشته احساس می شود. 4. حتی با بنیادگرایی نیز نباید با خشونت رفتار کرد، در سالهای گذشته مطلبی تحت عنوان ارمغان روشنفکران دینی برای کردستان نوشته بودم، اکنون نیز بر آن نظر پا می فشارم که برخورد خشن با بنیادگرایی به تقویت اسلام هویت و تضعیف اسلام حقیقت می انجامد، روشنفکری دینی از آن جهت که به اسلام حقیقت می پردازد، از خشونت و عدم تحمل دیگران دوری می جوید و از سوی دیگر ابزار درون دینی نقد بنیادگرایی را نیز در اختیار ما می گذارد. دین حداقلی که از سوی روشنفکران دینی در سطح جهان مطرح می شود، با فرهنگ ما سازگارتر است به همین خاطر می بینیم که بنیادگرایان که دین حداکثری را ترویج و تجویز می کنند، نفوذ چندانی در جامعه ندارند. اگر هویتهای دیگر با توسل به خشونت عرصه را بر دینداران تنگ نکنند، دین حداقلی و حقیقت در میان کردها پذیرفتنی تر است. در پی مطلبی که در مورد انتخاب سخنگوی جبهه متحد کرد نوشته بودم، شاهد نظرات متعدد و متفاوتی از سوی دوستان و خوانندگان وبلاگ بودم. این واقعیت را می دانم که وبلاگ، امکان ارتباط دوسویه را فراهم می سازد و مخاطبان نیز به نوبه خود، مجال اظهار نظر خواهند یافت. این ویژگی، دیالوگ و گفت و گو را برقرار و فضای اینترنت را دموکراتیک خواهد کرد. به دلیل احترام به فضای دموکراتیک و عقاید مخاطبان، من هرگز مطالب و نظرات خوانندگان را پاک نمی کردم و آنگونه که بود در وبلاگ به نمایش در می آمدند. اما ذکر نکاتی چند ضروری است: اولاً توهین کردن به دیگران در هیچ سایت و وبلاگی مجاز نیست و پاک کردن آن سانسور به شمار نمی آید. دوم اینکه من با نام و آدرس مشخص در وبلاگ ظاهر شده ام و صد البته حاضر نیستم به خاطر نوشتن مطالب تند و شعاری برخی از خوانندگان که بی نام و نشان در وبلاگ من ظاهر می گردند، هزینه بپردازم. یکی از دوستان گفته اند که خربزه می خوری باید پای لرزش هم بنشینی. من این گفته را قبول ندارم، چرا که به این می ماند که اگر این دوست ما به خیابان رفت و خدای ناکرده خودرویی با سرعت غیر مجاز او را زیر گرفت راننده بگوید که یا به خیابان نیا و یا حالا که به خیابان آمده ای باید این تصادف را هم بپذیری و منتظر این پیامدها هم باشی. دوستان گرامی می توانیم با عقلانیت خربزه بخوریم اما لرزی هم به دنبال نداشته باشد و بتوانیم با سلامت کامل به دیالوگ ادامه بدهیم. در باره توسعه نیافتگی و علل، پیامدها و چگونگی گذر از آن بسیار شنیده و خوانده ایم، ظاهراً هر چه بیشتر می نویسیم و می خوانیم، کمتر به وضعیت توسعه یافتگی نزدیک می شویم. در اینجا البته نمی خواهم مقاله ای رسمی را در این زمینه بنویسم، صرفاً به نکته ای اشاره می کنم که مدتی است به ذهنم خطور کرده و شاید بیشتر به طنزی تلخ شبیه باشد که مبین برخی از رفتارهای ما در حوزه های مختلف اجتماع است. حکایت از مقایسه دو «خر» در دو فرهنگ آغاز می شود. در فرهنگ یونانی ما به خری برخورد می کنیم که یکی از فیلسوفان به یک اندازه، آن زبان بسته را گرسنه و تشنه، نگاه می دارد، سپس در دو طرف او آب و جو می گذارد. اما خر سینه ستبر می کند و به شک فرو می رود که آیا ابتدا به جو نزدیک شود و دلی از عزا در آورد یا با نوشیدن آب، عطش و تشنگی خود را رفع نماید، در نهایت نمی تواند به یقین و تصمیم مشخصی برسد تا اینکه بر زمین می افتد، می میرد و سرنوشت تراژیکی را برای خود رقم می زند. اما در حکایات و فرهنگ ما، «خر»ها ظاهراً از اقبال و شانس بهتری برخوردارند، در ضرب المثل ها و حکایات داریم که خر ما به محض اینکه در جوی آب قرار می گیرد، بدون اینکه تردیدی به خود راه دهد و فرصت را از دست بدهد، سرش را به پایین می اندازد و از هر دو طرف می خورد و می چرد تا همچنان سر حال و قبراق به باربری مشغول باشد و لابد در دل خود نیز به ریش دیگران می خندد، اما سرنوشت کمیکی را برای خود رقم می زند. حال شاید برای برخی از دوستان و خوانندگان عزیز، این پرسش مطرح شود که این داستانها چه ربطی به توسعه و توسعه نیافتگی ما دارند؟ باید عرض کنم که اتفاقاً ربط دارند و می توانند بخشی از علل توسعه نیافتگی ما را تبیین نمایند. 1. این گفته به اندازه کافی برای همگی ما آشناست که یکی از فلاسفه غرب گفت: «من شک می کنم، پس هستم» و فیلسوف دیگری نیز توصیه کرد که : «جرأت دانستن داشته باش». در حقیقت شک و تردید، منجر به خودشناسی و اعلام موجودیت می شود و اگر این شک را با جرأت و جسارت همراه سازیم، آنگاه می توان جهان را شناخت، آن را مهار کرد، بر آن مسلط گشت و اسیر و زبون چرخ فلک نبود. در حقیقت تفکر و علم، به ویژه علم تجربی از اینجا آغاز می گردد که باید از تردید و شک شروع، با جرأت ادامه و با یقین به اتمام رساند. آن «خر» یونانی در فرهنگ غربی «شک» را رواج می دهد، در این راه جان خود را می بازد و از این کار خود ابایی ندارد، چرا که می توان با توسل به شک به هستی خود پی برد و در واقع هستی یافت. علم تجربی اگر یکی از مهمترین شاخصهای دنیای مدرن است، مدیون شکی است که تحقیق و پژوهش علمی با آن آغاز می گردد و همواره دروازه های علم و پژوهش را گشاده و فضای تحقیق را پر طراوت نگاه می دارد. 2. در میان ما اما علم، هنوز آنچنانکه باید و شاید رشد نکرده است و جا نیفتاده است، شاید یکی از دلایل آن این باشد که ما از «شک» آغاز نمی کنیم و از سوی دیگر جرأت دانستن نیز در میان رواج پیدا نکرده است. ما عادت نکرده ایم که شک و تردید به خود راه دهیم و گام در راههای سخت بنهیم. با ساده و گاهی مبتذل کردن پرسشها، خود را از شر «شک» خلاص می کنیم و سرخوش و مست از اینکه بدون هموار کردن رنج شک بر خود، به یقین رسیده ایم، غافل از این که آنچه ما را سرخوش و مست کرده است، یقین نیست بلکه «جزم» و خامی است. در چنین حالتی علم و روش علمی نیز مجال و امکان ظهور و بروز نمی یابد و اصلاً به فکر کسی نمی رسد که جامعه به علم نیاز دارد. وقتی که بدون «شک و جرأت» به همه چیز نائل می آییم، چرا خود را به زحمت و سردرد بیاندازیم و با شک، آرامش را از خود سلب نمائیم.
چرا بازداشت گسترده اعضای مکتب قرآن، در میان مردم و گروههای سیاسی رقیب که حتی مخالف نظام جمهوری اسلامی نیز هستند، چندان مورد اعتراض قرار نگرفت و تا حدی توجیه نیز می شد؟ یکی از دلایل آن به وضعیت و موقعیت مذهب در کردستان مربوط می شود که در میان گروههای سیاسی، نه تنها رویکرد مثبتی نسبت به آن وجود ندارد بلکه تحت تأثیر افکار کمونیستی و چپ، از آن به عنوان مسئله و یکی از علل عقب ماندگی، نام می برند، لذا بی میل نیستند که حکومت مانع از رونق و توسعه گروههای اسلامی شود. نکته دیگری که علت عدم اعتراض شده است این است که وجود سرمایه اجتماعی درون گروهی، اگرچه برای درون گروه مفید است ولی در روابط بین گروهی، منجر به عدم اعتماد و اگر افراط به خرج داده شود به تنفر می انجامد. این افراد چنان از متن مردم جدا شده بودند و دیگران را بر سبیل باطل می پنداشتند که در چنین وضعیتی کمترین میزان همدلی از سوی مردم با آنها ابراز شد. نکته آخر اینکه، به فقدان فرهنگ دموکراسی در جامعه ما راجع است. در دموکراسی بیش از آنکه انتقام، هدایت کننده عمل و رفتار فرد باشد، «حق» انسان مشخص می کند که چگونه باید رفتار کرد. در این مورد اما بسیاری به انتقام می اندیشیدند. به حال این افراد حق و به لحاظ قانونی نیز اجازه داشتند که چنین مراسمی را برگزار نمایند، اما کسی از رقیبانشان بر این نکته تأکید نکرد. به هر حال امید است که این برخورد به رادیکالتر شدن پیروان مرحوم مفتی زاده که بیشتر روشنفکر بود نیانجامد.
| Design By : Night Skin |

