اجتماعی
دوران کودکی را به شیوه های گوناگونی توصیف کرده اند. در همه آنها این نکته مشترک است که در این دوران به کودک هیچ مسئولیتی واگذار نمی گردد و با خیالی راحت و به دور از دغدغه های بزرگترها به زندگی ادامه می دهد. بسیار اتفاق می افتد که با دیدن بازیگوشی کودکان به یاد دوران کودکی می افتیم و حسرت آن روزها را می خوریم که چه زود از دست رفت و تمام گشت. این امر هنگامی اتفاق می افتد که کودک خوشبختی را ببینیم که در کنار پدر و مادر و دارای اسباب بازیهای متنوع و متعدد است، اما هنگامی که کودکانی را می بینیم که در کنار پیاده روها نشسته اند و با التماس و نوعی شیطنت کودکانه، گدایی می کنند، آیا باز به یاد دوران کودکی و گذشته می افتیم که سراسر شور وشوق و بازی بود، فقط در زمان حال زندگی می کردیم و نگرانی آینده خواب را بر چشمان ما حرام نکرده بود. متاسفانه در سالهای اخیر تعداد کودکانی و نوجوانانی که به گدایی می پردازند، بسیار زیاد شده است و هیچ تشکل دولتی یا غیر دولتی نیز در این زمینه احساس مسئولیت نمی کنند که به یاری آنان بشتابند. این کودکان شیوه گدایی را نیز تغییر داده اند. قبلاً عمده کسانی که به گدایی می پرداختند، معلولیت جسمانی داشتند و بی کس و کار بودند. این افراد در گوشه ای با شرم می نشستند، در مقابل دعا برای مردم، پولی دریافت می کردند و معمولاً حس ترحم مردم را نسبت به خود بر می انگیختند. اما گدایان امروزی و به ویژه این کودکان٬ سن گدایی را پایین آورده اند٬ جنس گدایان را تغییر داده اند٬ در صحت و سلامت کامل جسمانی به سر می برند و نه تنها از گدایی خود شرم نمی کنند بلکه گاهی با زور و اجبار پول را از مردم طلب می کنند. در حقیقت دوران کودکی دورانی است کودک باید فارغ از هرگونه مسئولیتی، برای رشد جسمانی و روانی و جامعه پذیری آماده گردد تا در آینده بتواند نیازهای خود را به شیوه ای آبرومندانه برآورده سازد و به نقش های اجتماعی که به وی محول می گردد به خوبی عمل نماید. من نمی دانم سرنوشت کودکانی که از ابتدایی ترین حقوق خود محرومند، همسالان خود را با بهترین لباس و امکانات می بینند، با التماس به گدایی مشغولند و برای گرفتن مقداری پول، گاهی آنچنان به رهگذران گیر می دهند که مردم مجبورند به صورت خشن و ناشایستی آنها را از خود دور سازند به کجا می رسد و در آینده نسبت به جامعه چه نگرشی خواهند داشت، اما می دانم که تحمیل این شیوه از زندگی به این کودکان که با کمال تأسف اکثر آنان دختر هستند ظلم بزرگی در حق آنها و در مرحله بعد در حق جامعه است. هه تاکوو دوا پشوو ریبواری ریگه ی عیشق و ئازادیم ئه گه ر بیجگه له ناکامی نه بینم به رهه میکی تر ئه م روژه تان لی پیروز بی. دیروز خبر ناگوار و بدی شنیدم مبنی بر اینکه «کاک سمایل خدایی» فوت کرده است. شاید کسی از دوستان آن مرحوم را نشناسد و دوست داشته باشند که بدانند او کیست. داستان آشنایی من با کاک سمایل به سالها قبل و زمانی بر می گردد که ما بعد از بمباران شیمیایی سردشت به سقز مهاجرت کردیم. در آن زمان به غیر از اقوام و خویشاوندان٬ کسی را در سقز نمی شناختم٬ بسیار احساس تنهایی می کردم و بی هدف در شهر «پرسه» می زدم تا اینکه در نزدیک پل هوایی٬ «قهوه خانه»ای کوچک و بی رونق اما سرشار از صفا و محبت را دیدم که مردم در آنجا «دامه» می کردند. کسانی که بازی می کردند٬ آدمهای خوب و با صفایی بودند و از همه باصفاتر صاحب آنجا یعنی «کاک سمایل» بود که بسیار صمیمانه با من برخورد کرد. آدم درستی بود٬ نکته های جالبی داشت و تا حدی شوخ طبع بود. دیری نگذشت که به یکی از مشتریان دائمی قهوه خانه تبدیل شدم و با اکثر مشتریان دیگر که در میان آنها فرهنگی٬ بازاری٬ کارگر٬ روحانی و... به چشم می خورد٬ رابطه صمیمیی و دوستانه ای برقرار کردم. «قاقه» یکی دیگر از کسانی بود که به آنجا می آمد٬ ویژگیهای شخصیتی عجیبی داشت. باهوش بود و در «دامه» معمولاْ برنده می شد٬ اهل دوز و کلک و «گزه» نبود٬ رک بود و در عین حال شرط ادب را نیز نسبت به دیگران به جا می آورد. به لحاظ مادی فقیر بود و مجرد مانده بود٬ منبع اصلی درآمدش٬ ماهیگیری بود. می گویند در بچگی از دیوار صاف بالا می رفت. ایشان هم چند سال پیش فوت کردند. روحش شاد. مرحوم کاک سمایل در چند سال اخیر بساط قهوه خانه اش را جمع کرده بود و ما را که «دامه باز» بودیم٬ آواره ساخته بود. هرگز خاطرات روزهای «دامه» و دوستان آنجا را فراموش نمی کنم. خبر فوت کاک سمایل دردناک بود. خیلی ایشان را دوست داشتم. روحش شاد و یادش گرامی سالها قبل که برادر کوچکترم دانش آموز مقطع راهنمایی بود، هر روز با شور و هیجان خاصی سخنان مبالغه آمیز معلمی را برای ما تعریف می کرد و می گفت که کار ما در کلاس فقط خندیدن به این سخنان است. وقتی که آن سخنان را به خاطر می آورم، می بینم که اکثر آنها قصه هایی بوده اند که معلم به زعم خود برای اینکه ابتکار عمل کلاس را در دست بگیرد، آنها را تعریف کرده است و از آنجایی که فرض کرده است که دانش آموزان نمی فهمند، به این کار دست زده است. از آن روزها سالها گذشت تا اینکه در سقز به عنوان معلم در کلاسهای درس حاضر شدم و به تدریس جامعه شناسی مشغول گشتم. در میان همکاران، یکی از آنها، برای اداره کلاس از همین شیوه بهره می گرفت و وقتی که بعد از ایشان به کلاس می رفتم، می دیدم که دانش آموزان به حالت طنز و شوخی سخنان ایشان را بازگو می کردند. آن همکار گرامی، چند سالی است که فوت کرده اند. در سالهای اخیر معلم دیگری ظهور کرده است که ایشان نیز اینبار از همان روش، اما نه صرفاً برای ادراه کلاس، بلکه برای تحت تأثیر قرار دادن همکاران نیز از این روش بهره می جوید و سخنانی را بر زبان می آورد که واقعاً جای تعجب است. در مورد مدرک تحصیلی و محل اخذ آن، حوادث تاریخی، سطح توانایی و .... سخنان ناراستی را اظهار می دارد. ابتدا برخی از دوستان این سخنان را باور می کردند و بسیار می شنیدم که آن را برای دیگران بازگو می کردند. اما به تدریج که بر فراوانی این سخنان افزوده گشت، تردید همکاران نیز افزایش یافت. اینبار به جای این که سخنان آن همکار را با آب و تاب همراه با تحسین بازگو نمایند، با شک و تردید به آن می نگریستند و از همدیگر می پرسیدند که آیا چنین چیزی که ایشان ادعا می کند، درست است؟ تردیدی نیست که پس از مدتی چند و با کمال تأسف باید گفت که دانش آموزان و همکاران، سخنان ناراست و ناباورانه این همکار عزیز را به عنوان طنز در محافل و مجالس نقل می کنند. برخی از معلمان بر این باورند که یکی از راههای کنترل کلاس این است که با مبالغه و تعریف از خود، دانش آموزان را تحت تأثیر قرار دهیم تا بدین وسیله بتوانیم بهتر و راحتتر کلاس را اداره کنیم. این تصور البته بر این پیشفرض استوار است که دانش آموزان سخنان ما را بی کم و کاست باور می کنند، در حالی که این پیشفرض کاملاً اشتباه است و باید دانست که شاید بتوانیم با سخنان ناراست سر همکاران شیره بمالیم اما دانش آموزان زرنگتر از آنی هستند که ما فکر می کنیم و زودتر از آنی که فکر می کنیم دستمان رو می شود. چند روز قبل از بوکان به سقز می آمدم. راننده سواری٬ قبلاْ دانش آموزم بود و بسیار به من لطف کرد. بعد از سوار شدن٬ خواستم کمربند ایمنی را ببندم. گفت که چون هوا امروز برفی است٬ احتمال اینکه پلیس در جاده باشد٬ کم است٬ لذا لازم نیست آن را ببندی و خودت را اذیت کنی. گفتم: اشکالی نداره٬ محض احتیاط می بندم٬ شاید آمده باشند و ارزش ندارد جریمه ات کنند. خودش کمربند را نبست و به راه افتادیم. به سقز که رسیدیم٬ در ابتدای ورود به شهر بود که راننده٬ کمربند ایمنی را باز کرد که بیش از این زجر نکشم. این دوست گرامی به خیال خویش فکر می کرد که در حق من دارد لطفی روا می دارد٬ در حالی که واقعیت این است که ریسک بودن من در خودرو را بیشتر می کرد. یکی از مشکلات کشورهای توسعه نیافته در مواجهه و رویارویی با دستاوردهای غرب٬ این است که دچار تاخر فرهنگی می شویم به این معنا که بخش مادی آن را وارد و از آن بهره می گیریم٬ اما بخش معنوی یا غیر مادی آن را نادیده می گیریم. کمربند ایمنی یکی از هزارها مواردی است که میتوان به آن در این زمینه اشاره داشت. آن را برای ایمنی خود نمی بندیم بلکه از ترس پلیس و جریمه٬ آن هم به صورت نیم بند٬ از آن استفاده می کنیم. اخیراْ آمار قتلهای خانوادگی و خشونت در خانواده افزایش یافته است. در همین رابطه ذکر نکاتی چند را لازم می دانم: دو سال است که بحران و معضل جدیدی به معضلات عدیده و حل نشده کردستان افزوده شده است. این معضل چیزی نیست جز معضل افت فشار و متعاقب آن قطع گاز در اوج سرمای زمستان. تصور کنید که سرما به حدود ۳۰ درجه زیر صفر برسد و به یکباره گاز شهری قطع شود و پس از مدت کوتاهی آب آشامیدنی منازل به علت سرما یخ بزند. این وضع بیشتر شهرهای کردستان و به ویژه شهر سقز در دو سال اخیر است. امسال که معضل قطعی گاز سراسر ایران را فرا گرفت٬ مسئولین اگر چه به وجود این بحران در کردستان اشاره ای نداشتند٬ اما اندکی به تفکر پرداخته اند و برای عدم تکرار بحران در سالهای آینده٬ راهکارهایی را ارائه داده اند. یکی از این راهکارهای تنبیهی که از سوی وزیر نفت اعلام شد٬ این بود که قیمت گاز مصرفی مشترکین پر مصرف٬ به قیمت صادراتی محاسبه شود٬ تا شاید عده ای از مردم که میزان گاز مصرفی آنها بالاست٬ مجبور به صرفه جویی شوند. این راهکار اگر چه در وهله اول٬ در میان ما که هر سال با معضل قطع گاز دست به گریبان هستیم٬ می تواند امیدوار کننده باشد٬ اما در اصل فایده آنچنانی برای ما در بر نخواهد داشت و نه تنها مشکل بی گازی را حل نخواهد کرد٬ بلکه هزینه ای اضافی را نیز تحمیل می کند. دیروز نتیجه اولیه بررسی صلاحیتها از سوی هیئت اجرایی به کاندیداها ابلاغ شد و طبق اخباری که رسیده است و در کمال ناباوری حدود ۱۰ نفر از کاندیداها که در میان آنها افراد خوش سابقه و توانا به چشم می خورد٬ رد صلاحیت شده اند. در این زمینه ذکر چند نکته ضروری به نظر می رسد: فرآیند انتخابات در آمریکا بسیار پیچیده و طولانی است. ابتدا باید کاندیداهای رقیب درون حزبی٬ به رقابت با یکدیگر بپردازند و اگر در این مرحله توانستند رقیبان را پشت سر بگذارند٬ آنگاه به مرحله بعدی که همانا رقابت با کاندیدای حزب مخالف است٬ وارد شوند. چند شب مردم آمریکا و دنیا شاهد مناظره شدیدی میان باراک اوباما و هیلاری کلینتون بودند که بی رحمانه به نقد یکدیگر می پرداختند٬ تو گویی از دو حزب کاملاْ مخالف بودند که این گونه بر همدیگر می تاختند و برای کسب رای تلاش می کردند. منظره جالبی بود: دو نفر از یک حزب واحد و رقابت در اوج. این تصویر اگر چه برای ما که تجربه توسعه سیاسی و فعالیت حزبی نداریم٬ عجیب و غریب می نمود اما به یک واقعیت اشاره می کرد و آن اینکه برای فعالیت جمعی٬ حتماْ لازم نیست که افراد به صورت حداکثری٬ شبیه هم باشند و علایق و سلایق واحد و هماهنگی داشته باشند٬ بلکه آنچه اهمیت دارد و ضروری است این است که قبل از هر چیز مدارا را در ارتباط با دوستان تمرین و تقویت نماییم و سپس به مشابهتهای حداقلی و البته اصولی اکتفا کنیم. در این صورت است که می توانیم به یک کار و فعالیت جمعی اهتمام داشته باشیم. اصولاْ مشابهت حداکثری در میان انسانها ممکن نیست و برای همیشه باید بپذیریم که اگر نتوانیم دوستان را تحمل کنیم و با مدارا با آنها رفتار نماییم٬ با رقیبان و دشمنان هرگز توانایی انجام این کار را نخواهیم داشت. در چند روز گذشته برخی از مخاطبان این وبلاگ نسبت به من و برخی دیگر از افراد جامعه و بعضی از ارزشهای اجتماعی توهین روا داشته اند. وقتی که نظرات این خوانندگان را حذف کردم متهم به سانسور شده ام و از نظر ایشان من که مدعی آزادیخواهی هستم باید از این عمل خویش خجالت بکشم. واقعیت این است که به هنگام حذف برخی از نظرات خوانندگان خجالت می کشم و از زمانی که این وبلاگ را اداره می کنم٬ شاید بدترین لحظات من در اینترنت٬ مربوط به زمانی است که مجبور می شوم٬ چند نظر را حذف یا به قول آن خواننده گرامی «سانسور» می کنم٬ البته این امر به ندرت به وقوع پیوسته است و همواره مخاطبان گرامی هم موقعیت مرا در نظر داشته اند و هم نظر خود را مطرح کرده اند. دوستان گرامی٬ من همچنان به دموکراسی و آزادیخواهی پایبند و علاقه مند هستم و در حد توان خود نیز تلاش می کنم که قواعد آنها را رعایت کنم. اما آزادیخواهی با توهین و اهانت به ارزشهای اجتماعی و «سگ» قلمداد کردن دیگران تفاوت دارد. به هر حال خواهش من این است که احترام یکدیگر را نگه داریم. از سوی دیگر من با بسیاری از نظرات این دوستان که معلوم است نسبت به مسائل جامعه و به ویژه مسائل و مشکلات طبقه کارگر و جنبش دانشجویی٬ آگاهی فراوانی دارند٬ همداستانم و آنها را قبول دارم و در نتیجه می توانیم گفت و گوی سازنده ای در این زمینه ها با هم داشته باشیم. بیایید به جای توهین به یکدیگر و تخریب شخصیت هم٬ به گسترش فضای انتقادی مدد برسانیم٬ شاید بسیاری از سو تفاهمات حل و فصل شود. نکته آخر اینکه قبول دارم که نوشته من در مورد مرحوم «لطف اللهی» اندکی محافظه کارانه بود و به اصلاح آن مطلب - البته در حد توان خویش- پرداختم. هر چند که هدف اصل من از نوشتن آن مطلب فقط گفتن تسلیت بود و در نظر نداشتم که یک بیانیه سیاسی را منتشر کنم.
| Design By : Night Skin |

