اجتماعی
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد که از و خصم بدام آمد و معشوقه به کام ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما سرو می نازد و خوش نیست خدا را بخرام زلف دلدار چو زنار همی فرماید برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام مرغ روحم که همی زد ز سر سدره صفیر عاقبت دانۀ خال تو فکندش در دام . . حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید جای در گوشۀ محراب کنند اهل کلام سالها قبل، به شدت عاشق شده بودم. یک طرفه و 50 درصدی بود. هر روز تصمیم می گرفتم که باید حتماً امروز کار را تمام کنم و حرف دلم را بگویم. روزهایی که مصمم بودم «او» نبود و روزهایی که امادگی نداشتم، چندین بار «او» را می دیدم. روزها و ماهها بر همین منوال گذشت و هر روز آتش عشق، بیشتر در جانم شعله می کشید. عشوه های «او» نیز تمامی نداشت. ظاهراً از حال و هوای دلم خبر داشت. به حافظ توسل جستم و بر خدا توکل کردم. بعد از خواندن حمد و صلوات و نیت، به آرامی دیوان را گشودم. چشمهایم هنوز بسته بود. آنها را باز کردم. باور نمی کردم. توان برخاستن نداشتم: صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن یکی از خوانندگان قدیمی این وبلاگ، پرسشی را در مورد علل امضای «نامه دعوت از خاتمی» مطرح کرده اند و گفته اند که آیا کس دیگری که از خاتمی بهتر باشد در میان مسئولین قبلی وجود نداشت که از وی دعوت به عمل آید و آیا این دعوت عجولانه نبود. قبل از هر چیز باید بگویم که آنچه در این نوشتار می آید، نظرات شخصی خودم است و ربطی به دیگر امضاکنندگان ندارد.
2. «آمارتیا کومار سن» یکی از دانشمندانی است که نظریه ای در مورد توسعه دارد
و توسعه را به معنی آزادی دانسته است. وی نقش آزادی را در توسعه اساسی می
داند، بدین معنی که از یک سو، هدف توسعه آزادی است و از سوی دیگر دستیابی
به توسعه، در گرو مسئولیتهای آزادانۀ مردم است. به طور خلاصه، آزادی هم
هدف و هم ابزار توسعه است. وی در ابتدای کتاب خویش به نقل داستانی می
پردازد که در کتابهای قدیمی هندی وجود دارد و سابقۀ آن به 8 قرن قبل از
میلاد مسیح برمی گردد. در این داستان، شاهد گفت و گوی زن و شوهری هستیم که
ابتدا در مورد
«چگونه پولدار شدن» بحث می کنند اما به زودی بحث به اینجا کشیده می شود که
«ثروت تا
چه حد می تواند به آنان در رسیدن به آرزوهایشان کمک کند؟». به نظر «سن»
این پرسش مهم
تر است و می تواند ما را در درک و فهم معنی توسعه یاری نماید. «مای تریی»
و شوهرش «یاجاناوالیکا» زن و شوهری هستند که این گفت و گو از آنها روایت
شده است. زن بر این باور است که اگر تمام کرۀ زمین پُر از ثروت و به او
تعلق داشت، می توانست به زندگی جاوید دست یابد. شوهر می گوید با سخن زن از
در مخالفت در می آید و می گوید در آن حالت، زندگی تو مشابه زندگی سایر
ثروتمندان خواهد بود، چون رسیدن به زندگی جاوید از طریق ثروت غیر ممکن
است. 3.
جوکی در میان مردم رایج است که به یک نفر گفته اند که اگر تمام دنیا مال
شما باشد با آن چکار می کنی. می گوید، می فروشم و به خارج می روم. 4.
داستان و جوک فوق، نظر آمارتیا سن را تأیید می کند که نه تنها ثروت و پول،
منجر به خوشبختی نمی شوند. پول و دغدغۀ افزایش آن موجب شد که عشق و لذت از
آن خانواده که ظاهراً فقیر بودند رخت بربندد و در مورد جوک هم همین امر
صادق است. وی در حوزۀ نظریات توسعه استدلال می کند که رشد اقتصادی با
توسعه متفاوت است و باید از آن فراتر رفت. امروز نزدیکی ظهر داشتم شبکۀ یک تلویزیون را نگاه می کردم. با حضور یک کارشناس، در مورد آثار کامپیوتر صحبت می کردند. نکاتی به ذهنم رسید: 1. آنچه در اولین فرصت ممکن، توجه مرا به خود جلب می کرد این بود که از واحد درسی کامپیوتر و سالن رایانه سخن به میان آوردند. تعجب کردم، من که در دبیرستانی که تدریس می کنم، چنین چیزی ندیده ام. این مشکل در برنامه های دیگر تلویزیون نیز به چشم می خورد. گاهی پزشکانی را دعوت می کنند که در مورد بیماریها صحبت کنند این کارشناسان به جای اینکه با زبانی ساده که برای مردم قابل فهم باشد، کاملاً به گونه ای تخصصی در مورد بیماریها سخن می گویند که اگر نتایج منفی نداشته باشد به احتمال قوی نتیجۀ مثبت آن بسیار اندک است. گاهی مجریان برنامه های آشپزی نیز به همین شیوه عمل می کنند. غذاهایی را معرفی و از ظروف و وسایلی برای پخت غذا استفاده می کنند که بیش از 80 درصد خانواده های ما از آن امکانات بی بهره هستند. 2. دیدی کاملاً منفی نسبت به جامعه و دانش آموزان داشتند. کارشناس برنامه توصیه می کرد که مدیران مدارس باید مراقب باشند که دانش آموزان بدون نظارت معلمین در سالن کامپیوتر حضور نداشته باشند، چرا که ممکن است از آن سوء استفاده نمایند. مجری برنامه نیز مرتباً با همین دید منفی، پرسشها را مطرح می کرد. عدم اعتماد نسبت به جوانان و به طور کلی شهروندان موجب می شود که به بهانه های واهی، از خلاقیت و ابراز وجود آنها جلوگیری شود و این به نوبۀ خود مشکلات بسیاری را برای جامعه فراهم می کند. 2. هویت کارکردهای متعددی
دارد. نظم خاصی به زندگی می دهد، میان اعضای جامعه انسجام و یکپارچگی
ایجاد می کند، به زندگی معنی می دهد و سیستمی ارزشی و هنجاری را ایجاد می
کند که موجب می شود فرد در وضعیتهای مختلف دچار آشفتگی و سرگردانی نشود.
به عبارت دیگر راهگشاست و مانع از بروز و گسترش بحران فرهنگی می شود. اما
در همان حال، هویتها، نوعی حصار نو محدودیت را نیز فراهم می آورند که
تعصب، دشمنی، بدبینی، خودبرتربینی، تحقیر دیگران، خامی و رکود فرهنگی و
اجتماعی از آن جمله اند. گاهی عناصر و وجوه تمایز بخش ما از دیگری چنان
اهمیت می یابند که قدر و مرتبۀ بالاتری از انسان می یابند و چنان تقدیس می
شوند که گویی جامعه بایستی در خدمت هویت باشد نه هویت در خدمت انسان و
جامعه. شاید یکی از مهمترین کارکردهای منفی هویت، نفی فردیت و خلاقیت
انسان باشد. در واقع هویت اگر سیال و همراه با تساهل نباشد به مانع عمده
ای در برابر رهایی انسان تبدیل می شود. 3. ادیان آسمانی و و برخی
از مکاتب فکری زمینی مانند مارکسیسم، لیبرالیسم، آنارشیسم، عرفان و ... در
ابتدای ظهور خود، بیش از آنکه هویت بخش باشند به نفی هویتهای موجود دست
یازیده اند و تلاش کرده اند که انسان را از بند هر گونه تعلق برهانند.
آنها رهایی انسان را فارغ از هر گونه قید و بند و صفتی تبلیغ و ترویج می
کنند. اگر چه در مراحل بعدی، از این هدف خود دور افتاده باشند. هدف ادیان
رهایی انسان بوده است، هویت خاصی را تبلیغ و ترویج نمی نمایند، اما بعدها
حصارهای هویتی محکمی را ایجاد کرده اند که منجر به گرفتار آمدن در ورطۀ
سخت گیری و تعصب و در نتیجه جنگ و خونریزی شده است. مکاتبی مانند مارکسیسم
نیز که رهایی بخشی را به بوتۀ فراموشی سپردند، چیزی جز تعصب و غل و زنجیر
که مارکس وعدۀ رهایی از آن را به انسانها و طبقۀ کارگر داده بود، به
ارمغان نیاورد. 4. بسیاری از متفکران،
اندیشمندان و انسان دوستان همواره منادی ارتباط برابر و مبتنی بر حسن نیت
میان انسانها بوده اند. اگر دین منتهی به تعصب نشود و اگر مکاتب فکری،
دشمنی را ایجاد ننمایند، حصارها، بندها و رنگها، رنگ می بازند و از هم می
گسلند، در این صورت نه تنها میان «موسی و موسی» آتش جنگ بر افروخته نمی
گردد، بلکه همۀ انسانها از رنگارنگی و باغواره بودن زندگی لذت می برند.
تاگور، شاعر معروف بنگالی، به نکات جالبی در این زمینه اشاره کرده است:
آنچه از ساخته های انسان می فهمیم و از آن لذت می بریم، بی درنگ به ما
تعلق می گیرد، هر جا که ساخته شده باشد. آنگاه که بتوانم شاعران و
هنرمندان کشورهای دیگر را درک و ستایش کنم بر انسانیت خود می بالم. بگذار
با شادمانی ناب، چنین پندارم که تمامی شکوه بشریت از آن من است». 5. اعلامیۀ جهانی حقوق بشر اسیر رنگ نیست، به همین دلیل امروزه مهمترین مرجع و سند رهایی بخشی در جهان است. 2. دوستم را نگاه کردم. لبخندی بر لب داشت. _شناختی؟ بازی دوباره شروع شد. _نه. ولی واقعاً زیبا بود. _عجب. از همسایگان تان بود. واقعاً نشناختی؟ نمی توانستم به گذشته فکر کنم که او را به یاد آورم. ذهنم در زمان حال گیر کرده بود. _ در زبان کردی به این گونه زنها «شۆڕهژن» گفته می شود. _ چقدر گیجی! چطور نشناختی؟ «زارا ماره» بود. 2. زمان و مکان را فراموش کردم. نوجوان بودم. 14-15 ساله بودم. به والیبال و کلاً ورزش علاقۀ زیادی داشتم. بازار والیبال داغ بود. شرطی یا تیغی بازی می کردند. گاهی وارد بازی می شدم. پاسور بدی نبودم. گاهی هم داور می شدم. هوا که تاریک می شد. توپ والیبال را به من می دادند تا با خودم به منزل ببرم و فردا دوباره به باشگاه بیاورم. کار هر روز من در تابستانها همین بود. 3. زارا یکی دو سال از من کوچکتر بود. خیلی خشن بود. هر پسری از کوچه رد می شد، از دست زارا کتک می خورد. بعضی از حروف را نمی توانست خوب تلفظ کند. به محض اینکه به کوچه می رسیدم، صدا می زد که بیا «ئال و بال» بازی کنیم. پیراهن نازکی می پوشید. کم کم بلوغ، خود را بر سینه اش تحمیل می کرد و هر چه بلوغ بیشتر بر سینه اش پدیدار می گشت، از خشونتش کاسته می شد. نگاههای مهربانی داشت. حس غریبی نسبت به وی داشتم. آمیزه ای از ترس و علاقه ای مبهم به دختر، هر روز موجب می شد تا در نزدیکی خانۀ آنها چند بار توپ را به در و دیوارها بکوبم. با دیدن وی یا شنیدن صدایش بر شدت ضربان قلبم افزوده می گشت. با گذشت زمان، به تدریج آن حس غریب بر ترس غلبه می کرد. به دقت از توپ مراقبت می کردم و مرتب در باشگاه حاضر می شدم. می ترسیدم توپ را به کس دیگری دهند. تنها بهانۀ من برای یا شاید او برای دیدار بود. 4. از آن کوچه بار کردیم و تا زمانی که در سردشت بودیم چند کوچۀ دیگر را نیز تجربه کردیم. همه چیز را فراموش کرده بودم. سالها بعد به سقز بازگشتیم. زندگی یعنی خاطره. همین. 1. امروز در سقز عید بود. صبح که از خواب بیدار شدم، اکثر مساجد در حال خواندن مناجات مخصوص عید قربان بودند. تقویم رسمی فردا را روز عید قربان اعلام کرده است. بازار تقریباً تعطیل بود. ادارات و مدارس نیز نیمه تعطیل بودند. در میان اعیاد دینی، عید قربان، از جایگاه خاصی برخوردار است. سال گذشته به همین مناسبت مطلبی را در این وبلاگ نوشتم که هدف از این عید، خودداری از قربانی کردن انسانها در پای عقاید و ایده هاست. این روز نماد تقدم جان بر عقیده است. اتفاقاً اولین فردی که امروز با وی برخورد داشتم دوست مهربان و خوشنامی بود که این مطلب را در سال گذشته جالب یافته بود و آن را یادآوری کرد. 2. در میان ادیان و گروههای هویتی مختلف، عید، از اهمیت ویژه ای برخوردار است.معمولاً گروههای هویتی مختلف برای نهادینه کردن ارزشهای خود، حفظ یکپارچگی، افزایش همبستگی اجتماعی، هویت بخشی به اعضا و ابراز تمایز نسبت به دیگران، از نمادهایی بهره می برند که یکی از این نمادها، عید است. نگاهی اجمالی به وضعیت ادیان، ملل، گروههای سیاسی، اصناف و اقشار مختلف نشان می دهد که همۀ اینها به این کارکردهای اعیاد توجه داشته اند و در جهت تقویت و تعمیم آن همواره کوشا و مصمم بوده اند. 3. تحت تأثیر جهانی شدن و شکل گیری هویت های فراملی و گسترش جنبش های اجتماعی جهانی، امروزه شاهد مراسم و اعیاد و ایام جهانی نیز هستیم. در عین حال در سطوح گروههای بسیار خرد مانند خانواده نیز شاهد اعمال چنین روندی هستیم. جشن تولد، سالگرد ازدواج و ... را می توان از این منظر نگریست. 4. اعیاد و مراسم جمعی البته کارکردهای فردی و روانی نیز دارد. خودنمایی، عشق ورزی، زیبایی طلبی و ... در اعیاد ارضاء می گردند. 5. در سالهای گذشته پیامکهای جالبی ارسال می شد که خمیر مایۀ طنز و نشان از ذوق سرشار سازندگانش داشتند. امسال، فعلاً از آن پیامکها خبری نیست و آنچه آمده است، جدی است و اگر چه رضایت و تسکین را به همراه دارد اما لبخند بر لب نمی نشاند. 6. امروزه برخی از طرفداران محیط زیست مطالب قابل تأملی را بیان می دارند که آیا در این روزگار، می توان جنس و نوع قربانی را تغییر داد و به گونه ای که نسبت به حیوانات خشونت روا داده نشود، عید قربان را برگزار کرد. این پرسش را روشنفکران دینی باید پاسخ بگویند و راهکار نوینی که مبتنی بر ارزشهای امروزین است، ارائه دهند. 7. عیدتان مبارک و لبهایتان همواره پر خنده باد. امروز زنگ زد که به محض آنکه گفته ام فلانی در مورد جنبش اجتماعی زنان می خواهد سخنرانی کند، آقای رئیس با برآشفتگی و اندکی ترس گفته است که این موضوع «بودار» و مشکل ساز است و موافقت نمی شود.
ادامه مطلب
البته این توجه همیشه مثبت و در جهت تقویت دانشگاه و دانشجو نبوده است. گاهی برنامه های وسیع و گسترده ای در جهت محدودسازی دانشگاه اعمال شده است. در سالهای اخیر ماجرای ستاره شدن دانشجویان و اعمال محدودیت برای برگزاری همایش توسط برخی از گروههای خاص، تندوری و دخالت نیروهای خارج از دانشگاه و ... چندان به نفع دانشگاه نبوده است. این در حالی است که آمارها نشان از افت سطح علمی دانشگاهها دارد و امکانات تحصیلی برای دانشجویان کمتر از همیشه است.
اکنون در دانشگاهها بحث های جدی در مورد انتخابات ریاست جمهوری وجود دارد، امیدوارم دانشگاه بتواند در جهت هدایت مردم برای اتخاذ تصمیمی درست، به خوبی عمل کند.
به هر حال روز دانشجو روز مبارکی است و این روز را به تمامی دانشجویان که خود نیز دانشجو هستم تبریک می گویم.
اگر چه زندان یکی از بدترین و غیر انسانی ترین مجازاتهایی است که در مورد فعالان سیاسی و دگر اندیشان روا داشته می شود، اما در کشورهای غیر دموکراتیک، زندان رفتن به بخشی از فرایند مبارزه تبدیل شده است و مبارزان آن را پذیرفته اند. از این رو این مجازات که در مورد فعالان سیاسی اعمال می شود، ناکارآمدی خود را نشان داده است.
در این مورد نیز زندان نمی تواند از عزم لیلا زانا و دوستداران وی برای مبارزه اندکی بکاهد و خللی در آن ایجاد کند، حتی زندان ممکن است آنها را در ادامۀ راه مصمم تر نیز سازد.
اخلاق در این بخش از بزرگراه یعنی وبلاگ، هدف اصلی این نوشتار است. به شیوه های گوناگون می توان ارزشهای اخلاقی را زیر پا گذاشت:
- کجایی؟ نه، تو بیا. نمی تونم.
واکس کفشام داشت به پایان می رسید. بالاخره طاقت نیاوردیم.
- رفت، چه عصبانی بود.
- آره، ظاهراً قرار داشت. طرف بدقول بود. می گفت بیا و این نمی رفت.
- جامعه خیلی کثیف شده. اخلاق از بین رفته. برگشت. مانتو هم نداره، فقط یک پالتوی کوتاه داره.
دختر باز آمد سر جای اول خود ایستاد. منتظر و مضطرب. ناگهان لبخندی زد. به دوردست خیره شده بود. لبخندی دیگر و بالاخره انتظار به سر رسید. زن و مردی که نوزادی در آغوش داشتند سر رسیدند و بعد از معذرت خواهی از آنجا دور شدند.
3. از خجالت سرخ شده بودیم. نمی توانستیم همدیگر را نگاه کنیم. چاره ای جز سکوت نداشتیم.
- کاش زود قضاوت نمی کردیم.
- خدایا توبه.
ضمناً برابری در زمینه های مختلف یکی از مهمترین حقوق انسان در طول تاریخ است. ما بر آن پای می فشاریم.
مبارزه برای ایجاد جامعه برابر و فعالیت در چنین جامعه ای اتفاقاً مستلزم اعتماد به نفس بالایی است که در میان سهم خواهان وجود ندارد و اصولاً سهم خواهی منجر به توانمندی که آمارتیاسن نیز به آن اشاره می کند، نمی شود. در یک جامعه ی نابرابر شاید من به عنوان یک فرد یا عضو یک گروه و قشر اجتماعی به سهم خود برسم اما این هرگز به معنای آن نیست که امکان حفظ سهم، همیشه و با کمترین هزینه وجود دارد و از سوی دیگر سهیم بودن من یا گروه و قشر من به معنی وجود این وضعیت برای همه نیست. اگر از آزادی و برابری و سهم دیگران دفاع نکنیم و نسبت به آن تعهد نداشته باشیم، اطمینان چندانی به ُسهام خود نباید داشته باشیم و نباید امیدوار باشیم که آنان نیز از حقوق ما حمایت نمایند یا آن را به رسمیت بشناسند. من مخالف مطالبۀ سهم نیستم بلکه معتقدم که قبل از ایجاد یک جامعۀ برابر، سهم خواهی به نتیجۀ مطلوب نخواهد رسید. لذا اولویت با برابری و آزادی است.
| Design By : Night Skin |

