اجتماعی
سال
1364 در سردشت دیپلم گرفتم و راهی سربازی شدم. قبل از اتمام سربازی من،
خانواده ام به سقز بازگشتند. دو سال در گذر شیخ، تقریباً مشغول کفش فروشی
بودم. یکی از اقوام نزدیکم پزشکی قبول شد. قبل از آن تصور روشنی از
دانشگاه نداشتم. اصلاً به فکر آن نبودم. تحقیر را در نگاهها حس می کردم.
حس خوبی نداشتم. از چند نفر در مورد نحوۀ ثبت نام پرسیدم. چند کتاب گیر
آوردم و آنها را مرور کردم. روز موعود فرا رسید و در کنکور شرکت کردم. سال
1368 بود. اوج سالهای اضطراب و نگرانی خانواده ها بود. همه چیز برای من
عادی بود. کارنامه بعد از مدتی به دستم رسید. نمی دانستم چگونه باید
انتخاب رشته کنم. رتبه هام بد نبود. یک نفر آمده بود، پول می گرفت و
انتخاب رشته می کرد. فکر کنم یک کامپیوتر هم داشت. جوانی کارنامۀ منو نگاه
کرد، گفت حتماً قبول میشی. برام انتخاب رشته کردند. به خانه رفتم. به
جامعه شناسی علاقه داشتم. در میان رشته هایی که برام انتخاب شده بود، چنین چیزی را ندیدم. دو تا از
رشته ها را عوض کردم. 14 انتخاب داشتیم. علوم اجتماعی دانشگاه فردوسی مشهد
و کتابداری تبریز را انتخاب کردم. یک روز صبح پسر دایی ام که به علت فاصلۀ
سنی، دایی صداش می کنیم، زنگ زد و گفت که در کنکور شرکت کرده بودی. جواب
من مثبت بود. گفت قبول شدی. مغازۀ پارچه فروشی داشت. به آنجا رفتم. مردم
زیادی آنجا جمع شده بودند. در آن سالها قبولی یک مشکل بود و گیر آوردن
روزنامه از خود کنکور سخت تر بود. همه تبریک می گفتن. علوم اجتماعی مشهد
قبول شده بودم. نگاههای تحقیر آمیز را فراموش کردم.
سردشت مثل سقز نبود. برای گواهی دیپلم به سردشت رفتم. دوستانم گفتند به
جای این که چهار سال علاف و بعد کارمندی که حقوق بخور و نمیر می گیرد،
بشی، بیا تو کار بازار که خیلی بهتره و یک شبه ره صد ساله را طی کن. حال و
حوصله و پول بازار را نداشتم و به سقز برگشتم و به تنهایی راهی مشهد شدم.
اتوبوس گیر نمی آمد. نمی دانستم که چگونه و از کجا باید برم. خیلی سخت
بود. در اتوبوس و چند روز اول دانشگاه مرتب به حرفای دوستام فکر می کردم.
چه غلطی کردم. کاش زیر بار کنکور نمی رفتم. کسی را نمی شناختم. اولین غروب
را در مشهد گذراندم. خیلی سخت بود. حسابی گریه کردم. نمی دانستم کجا باید
برم و چکار باید بکنم. ثبت نام کردم و به دانشکده رفتم. تابلویی را دیدم که مخصوص گروه علوم اجتماعی بود. دانشجویی کنار من ایستاده بود. گفتم: -علوم اجتماعی می خوانید؟ -آره، چطور مگه؟ -امسال قبول شدم. سخته؟ -دیپلم چه رشته ای هستی؟ - انسانی. -
بدبخت شدی. ریاضیت خوبه؟ وایسا ببینم این ترم با کی ریاضی پیش دارید. آقای
.... خیلی سخت گیره. بعضی از بچه ها ترم هشتن هنوز ریاضی پیشو پاس نکردن. به حرفاش گوش نمی دادم. بازار، قاچاق، پول، غربت ذهنم را مشغول کرده بودند. - اینجا دانشجوی کرد نیست؟ - کردی؟ حاله که خاسه؟ - سکوت کردم. - آره. هست، خیلی پسر خوبیه. تاریخ می خونه. اهل بوکانه. - سردشتی یا سقزی نیست؟ - نمی دونم، ولی خیلی آقاست. - کجاست؟ - فکر نکنم اومده باشه. شاید هفته آینده بیاد. باز سردشت، بازار، کفش، قاچاق و ... سرم را پایین انداختم و رفتم. شنیده بودم مسجدی در مشهد هست که سنی ها آنجا می روند. رفتم. از خادم مسجد پرسیدم
که دانشجوی کرد اینجا هست؟ گفت مسئول کتابخانه کرد و اهل مهاباد است.
خوشحال شدم، سراغش را گرفتم. گفت هنوز نیامده. ازم پرسید چی میخونی. تا به
حال کسی این سؤال را نپرسیده بود. احساس دانشجو بودن کردم.
- علوم اجتماعی؛ - کاش عربی می خوندی. عربی خوبه. دین، اسلام و ... ساکم را برداشتم و به ترمینال رفتم.
در سقز که بودم و بی خیال دانشگاه شده
بودم، پسر عمه ام گفت که یکی از همسایه هایشان در مشهد دانشجوست. با هم به
مشهد برگردید. ما را به هم معرفی کرد. آدرس چند نفر از دوستاشو داد که اگه
زودتر رفتم، برم پیش اونا. تنها برگشتم به مشهد. اتوبوس گیر نمی آمد. به
هر طریق ممکن به مشهد رفتم و یکی از دانشجوها را پیدا کردم. بانه ای بود.
فوق العاده مهربان و سرزنده بود. تمام کارها را با هم انجام دادیم و با
دیگر دانشجویان کرد هم آشنا شدم. اتاقکی را اجاره و زندگی دانشجویی را در
اوج تنهایی و ناامیدی آغاز کردم. اتاق کناری من، سه دانشجوی کرد بودند،
سقزی، بیجاری و مریوانی بودند.
روز اول را به دانشگاه رفتم. دو ساعت
اول، ریاضی داشتیم. بعد از چهار سال باید سر کلاس حاضر می شدم. کلافه
بودم. کلاس کوچک و دانشجویان زیاد بودند. استاد تدریس را آغاز کرد. عینک
ته استکانی و چهره ای عبوس داشت. دانشجویان داشتند مطالب را یادداشت می
کردند و من در فکر سردشت، بازار و ... بودم.
دانشجوی چاقی کنار من نشسته بود و چیزی یادداشت نمی کرد. استاد مشغول تدریس بود و اجتماع و اشتراک مجموعه ها را درس میداد. پرسیدم:
- چی میگه؟ شما حالی میشی؟ - آره؛ ریاضیه. ولی فکر کنم تو فلسفه هم وارده. به خانه برگشتم. افسرده و ناراحت. یک
کلمه از ریاضی حالی نشدم. خیلی سعی کردم حواسم را جمع کنم، نشد که نشد.
بیجاری خانه بود. فامیلش مهربانی بود و الحق مهربان بود.
- چیه؟ ناراحتی؟ - بیچاره شدم. ریاضی داشتیم. دریغ از یک کلمه. اصلاً نفهیدم چی گفت. چکار کنم؟ - چی می گفت؟ چی خوندین؟ - نمی دونم، مجموعه و اشتراک و اجتماع و از این مزخرفات. تازه می گفت اینا ساده است و ریاضی پیشه. من چهار سال قبل دیپلم گرفتم. چیزی یادم نمونده. خدا چکار کنم؟ - من می تونم کمکت کنم. نترس. خیلی ساده و راحته. با هم تمرینا را حل می کنیم. خدا بزرگه. آخر ترم 13/5 گرفتم و ریاضی پیش را پاس
کردم. از شر ریاضی که خلاص شدم، احساس کردم که در دانشکدۀ ادبیات مشهد حیف
است که عشق و عاشقی را فراموش کنم و اکنون نوبت عاشقی فرا رسیده است. یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ....
در بررسی بازارهای ایران، به بازارهایی بر می خوریم که در برخی از روزها در مکان خاصی برپا می گردد و تولیدکنندگان کالاهای خود را به متقاضیان عرضه می دارند. در سقز، مدتی است جمعه بازاری به وجود آمده است که کالاهای مختلف از تاناکورا گرفته تا تخم مرغ، عروسک، پوشاک، پارچه، میوه و ... را در آن عرضه می کنند. مدتی است بساط خود را کنار پارک کوثر پهن می کنند. نکتۀ جالب توجه این بود که کالاهای عرضه شده، عمدتاً تولید شهرستان سقز نبودند، به غیر از اندکی گردو و میوه که محصول سقز بود، بقیه در سقز تولید نشده بودند. افراد زیادی به این بازار مراجعه می کنند. بخشی از آنها به اتفاق خانواده آمده بودند. این افراد که بخش زیادی از آنها خودروی شخصی داشتند، جدی ترین مشتریان بازار بودند. بر این باورند که کالاهای اینجا ارزانتر است و سعی می کنند نیازهای خود را در این بازار برآورده سازند. بخشی دیگر برای وقت گذرانی و تفریح به آنجا آمده بودند. روزهای جمعه خیلی کسل کننده است، دربازار گشتی می زنند، تا وقت بگذرد، گاهی کالایی را هم می خرند. چشم چرانی و عشق بازی عده ای دیگر را به آنجا کشانده بود. در ایران به سادگی هر چه تمامتر، چشم چرانی به مهمترین عامل حضور مردم در محیطهای جمعی تبدیل می شود. گاهی چشم چرانی با متلک گویی و دعوا و درگیری همراه می شود. در مورد چشم چرانی و متلک گویی می توان به علل مختلف اشاره کرد که شاید در آینده به آن بپردازم.
سال قبل که وبلاگ دوست بزرگوار کاک بهروز فاتح را دیدم از وسعت دید، نکته سنجی، تحلیل دقیق و دور از احساسات و گستردگی حوزۀ مطالعات ایشان حیرت کردم. با علاقه و تعجب آن را به دوستان معرفی و توصیه به خواندن کردم. پس از آن بسیار در مورد مطالب وبلاگ با دوستان صحبت می کردیم و به تحلیل آن می پرداختیم. هر پست و مطلب جدید موجب افزایش تحسین ما نسبت به ایشان می شد. تواضع و فروتنی و مدارای ایشان نسبت به کامنت گذاران و مخاطبان نیز البته جای خود را داشت و در گسترش روح دموکراسی در وبلاگستان سقز بسیار مؤثر بود. اکنون یک سال از آن روزها گذشته است. شناخت ما از کاک بهروز بسیار بیشتر شده است. در طول سالهایی که در این دنیای مجازی و در این بزرگراه هستم. همواره نگران پرسه های بیهوده و وقت کشی و دچار روزمرگی شدن بوده ام. وبلاگ «من رؤیایی دارم» نقش بزرگی در رهایی از روزمرگی داشت. صمیمانه برای صاحب این وبلاگ آرزوی موفقیت دارم. چرا باید از توقیف نشریۀ رۆژههڵات نگران و متأسف باشیم؟ این پرسش و چندین پرسش دیگر، پس از توقیف این نشریه به ذهنم خطور کرده است و مرتباً ذهن مرا به خود مشغول داشته است. همزمان با این خبر، خبر دیگری را سایت بۆرۆژههڵات دیدم که تأسف مرا دوچندان کرد. خبر دوم تعطیلی سایت رێنێسانس بود. از جنبه های متعدد می توان به پرسش فوق پاسخ داد و علل نگرانی را توضیح داد: 1. در هر نشریه ای معمولاً چندین نفر به کار مشغول می شوند و از این راه معاش خود را تأمین می کنند. بیشتر این افراد توجه چندانی به سیاست های فکری حاکم بر نشریه ندارند و در آنجا فقط «کار» می کنند. با توقیف یک نشریه این افراد، کار خود را از دست می دهند. این در حالیست که بر اساس قانون، وظیفۀ دولت ایجاد زمینه و بستر لازم برای اشتغال است نه از بین بردن آن. 2. نشریات بخشی از حوزۀ عمومی و رکن چهارم دموکراسی به شمار می آیند. تخریب ارکان دموکراسی به نفع هیچکس نیست. در یک جامعۀ آزاد و دموکراتیک، نشریات کارکردهای مختلفی دارند. ارتقای آگاهی سیاسی مردم، انتقاد از نابسامانی ها، ارائۀ راهکار و ... همۀ این وظایف برای جامعه مفید است. با توقیف نشریات، برای ارتقای سطح اگاهی سیاسی مردم مشکل ایجاد می شود، دولتمردان از مشکلاتی که در جامعه وجود دارد، بی خبر می شوند و مردم و نخبگان را از انتشار ارائۀ راهکار برای برون رفت از معضلات اجتماعی محروم می سازند. 3. دانستن، آزادی بیان، آزادی اندیشه، حق داشتن زندگی سالم و شرافتمندانه و ... حق هر شهروند و هر انسان است. توقیف یک نشریه یعنی نادیده گرفتن حقوق انسانهایی که می خواهند از حقوق خود استفاده کنند. از این جنبه، توقیف یک نشریه، نقض آشکار حقوق بشر است. در وبلاگ دوست عزیزم جناب دکتر توفیقی خبر توقیف رۆژههڵات را دیدم، خیلی تعجب نکردم. اما بسیار متأسف شدم. این نشریه از تاریخ و شناسنامۀ خاصی برخوردار است. در دورۀ اول و دوم انتشار، سعی مدیران آن این بود که فضای مبتنی بر تفاهم و گفت و گو را میان علایق و سلایق مختلف فکری و سیاسی فراهم نماید و تا حدی در این زمینه موفق عمل کردند. علاوه بر این با انتشار میزگردها و مقالاتی در مورد مسایل کردستان، کمک شایانی به ارتقای سطح فکر سیاسی در کردستان کردند. اگر چه از جنجال دوری می جستند و در دام احساسات گرفتار نمی آمدند اما مخالفان تنوع و تفکر، به خوبی خطر این نشریه را حس می کردند و برای دومین بار، مانع از انتشار آن می شوند. شاید بتوان نشریه را توقیف کرد اما تفکر و فعالیت سیاسی را نمی توان. رۆژههڵات سنتی را پایه گذاری کرد که تا در این مملکت استبداد و نابرابری باشد، آن سنت نیز کارآیی دارد. فعالیت مداوم، مسالمت آمیز و مبتنی بر تفکر انتقادی این سنت است. 1. کرباسچی در مصاحبه ای که در روزهای اخیر داشته است، خاتمی را برای اینکه هنوز تصمیمی برای آمدن نگرفته است، مورد انتقاد قرار داده است و از ایشان خواسته است که هر چه زودتر تکلیف خود و مردم را روشن نماید تا بتوان تصمیم مقتضی و مناسب گرفت. این انتقاد و اعتراض را می توان به گونه ای دیگر خواند که از آن بوی انتقاد به مشام نرسد و نشانۀ علاقۀ کرباسچی به خاتمی باشد. بدین صورت که اگر کرباسچی را میلی به خاتمی نباشد، چرا به وی گیر داده است که تکلیف را هر چه زودتر روشن کن؟، چرا به دیگر کاندیداهای احتمالی چنین پیشنهادی نمی دهد؟ 2. اگر گفته های کرباسچی سرشار از انتقاد و اعتراض به خاتمی باشد، اشکالی دارد؟ اصلاح طلبی یعنی همین. در این طریقت کافریست رنجیدن. باید خوش بود. سخنان کرباسچی به لحاظ انتخاباتی و آغاز تبلیغ، درست است. اگر بناست، خاتمی بیاید، باید هر چه زودتر تکلیف خود و هوادارانش را مشخص نماید. 3. تصمیم گیری در این مورد اما فوق العاده دشوار است. دلایل فراوانی برای تأیید و اثبات مدعای من وجود دارد. به یکی بیشتر اشاره نمی کنم. سیاست در ایران یک بازی بی قاعده است و در نتیجه تا حد زیادی غیر قابل پیش بینی. از این لحاظ خاتمی با تردید مواجه است و از سوی دیگر، هم اکنون، کشور دچار بحرانهای عدیده ای است که مردم را دچار رنج و درد ساخته است که به خاتمی انگیزه می دهد تا قدمدر این وادی پر خطر بگذارد. حضور اخلاقی و اعتقاد به اصول، در یک میدان و بازی بی قاعده و رقابت با رقیبی که از هر سو مورد حمایت قرار می گیرد و امکانات در اختیارش گذاشته میشود، بسیار دشوار است و در نتیجه خاتمی حق دارد، در این مورد تردید روا دارد. رقیب از هر سو نه تنها مورد حمایت، بلکه مورد لطف است و خاتمی مورد غضب. اگر در میدان سیاست قاعده ای موجود نباشد که تکلیف طرفین را تعیین نماید، داوری وجود نداشته باشد تا آنها را وادار سازد تا به قاعده گردن نهند یا باید کل میدان را به هم ریخت، یا باید انزوا پیشه کرد، یا باید به خدا پناه برد، آنگونه که هاشمی در انتخابات نهم، این کار را انجام داد.
باروخ بندیکت اسپینوزا (1677-1632) در
کشور هلند و در شهر آمستردام و در یک خانوادۀ یهودی به دنیا آمد. در دوران کودکی و
نوجوانی با دروس دینی و زبان عبری آشنا می شود و پس از آن زبان لاتینی، طب،
ریاضیات و فلسفه را می خواند. در فلسفه، ایده های دکارت، بیکن و هابز را فرا می
گیرد. پس از چندی و در سن 18 سالگی، به علت تردید در ماهیت وحیانی بودن کتاب مقدس
یهودیان، حقوق ویژۀ روحانیون و برگزیده بودن قوم یهود و دخالت خدای شخصی در امور انسانی
از دین یهود روی می گرداند و آنگاه که یهودیان از پشیمان کردن وی ناامید می گردند،
در سن 24 سالگی به جرم داشتن افکار انحرافی او را از خود می رانند و به کفر و
الحاد متهمش می کنند. وی نیز نام خود را از باروخ (به معنی فرخ) به بندیکت که همان
معنی را دارد، تغییر می دهد.اسپینوزا عاشق دختر زیباروی استاد خویش می گردد. این دختر قدر عشق وی را نمی داند و بی وفایی پیشه می کند و ازدواج با خواستگاری ثروتمند را بر زندگی با اسپینوزا ترجیح می دهد. اسپینوزا چاره ای جز فیلسوف شدن ندارد.
1.
اسپینوزا در پاسخ به آلبرت بورگ که یک دیندار کاتولیک بود و وی را به
اشاعۀ فساد در جامعه متهم و از وی دعوت کرده بود که از این کارها دست
بردارد، می گوید: نامۀ شما آشکارا نشان می دهد که بردۀ این کلیسا شده اید،
نه به خاطر عشق به خداوند، بلکه از بیم آتش دوزخ که تنها علت خرافه است.
این خرافه را از خود دور سازید و خردی را که خداوند به شما ارزانی داشته
است، به رسمیت بشناسید و اگر نمی خواهید جزو موجودات فاقد خرد به شمار
آیید، از آن بهره گیرید. بس کنید و خطاهای ابلهانه را معما و رازورزی جلوه
ندهید. وی کتاب مقدس را حاوی اصول اخلاقی می داند که کمکی به کشف حقیقت
نمی کند. 2.
از نظر اسپینوزا انسان مدنی الطبع و از تنهایی گریزان است: «وحشت تنهایی
در تمام افراد هست زیرا هیچکس به تنهایی قدرت دفاع از خویش و
توانایی به دست آوردن ضروریات حیات خود را ندارد؛ از اینجا نتیجه میشود
که مردم بالطبع به تشکیلات اجتمایی میگرایند.»
وی خداوند را جوهر یا «بود» می داند و انسان را حالت یا «نمود». برای این
گفتۀ خویش به سه دلیل اشاره می کند: ماهیت وجود جوهر یا خدا، ضروری است
اما ماهیت وجود انسان به اقتضای نظام طبیعت است. جوهر، بایستی واحد باشد
ولی آدمیان متعدد و بسیارند. آدمیان آفریده نمی شوند، بلکه تولید می گردند
و تن آنها پیش از تولد، هر چند به شکلی دیگر وجود دارد.» (یاسپرس، 1375:
64) 3.
وی به قواعدی اخلاقی برای زندگی اجتماعی اشاره می کند که خردمندان، بر
اساس آن عمل می کنند. خردمندان، چیزی برای خود نمی خواهند که برای همه
نخواهند. آنها از فلسفه آموخته اند که به هیچ کس کینه نورزند، هیچ کس را
تحقیر یا استهزاء نکنند و به هیچ کس خشم نگیرند و حسد نبرند. اما شمار
خردمندان در جامعه اندک است و انسان بیش از آنکه تابع خرد باشد از عواطف و
احساسات خود پیروی می کند، لذا وجود دولت هم برای خردمندان و هم برای بی
خردان و مخالفان خرد، اجتناب ناپذیر است و سود آن بیش از ضرر و زیان آن
است. در اینجا وی در مقابل کسانی می ایستد که زندگی دور از فرهنگ را مورد
ستایش قرار می دهند و لزوم وجود دولت را انکار می کنند. اسپینوزا معتقد
است که دولتها انواع متفاوت دارند، با دگرگونی جامعه، آنها نیز دگرگون می
گردند. (همان: 107-105) ماکس وبر (1920-1864) را نیوتن جامعه شناسی لقب داده اند. وی یکی از
بنیانگذاران جامعه شناسی است که تأثیرات عمیقی بر تفکر جامعه شناختی داشته
است و هنوز دارد. وبر در آلمان به دنیا آمده است، پروتستان بود و خانوادۀ
وی سرمایه گذاران موفقی بودند. وی اگر چه اندامی ضعیف و شخصیتی خجالتی و
گوشه گیر داشته، اما از هوش و استعداد سرشاری برخوردار بوده است به گونه
ای که در سن چهارده سالگی نامه هایی را نوشته بود که در آنها به هومر،
ویرژیل، سیسرون و لیوی ارجاع داده و قبل از ورود به دانشگاه، دانش گسترده
ای دربارۀ گوته، اسپینوزا، کانت و شوپنهاور داشته است (کوزر، 1369: 322).
ساموئل هانتینگتون که در چند روز گذشته، درگذشت در میان کسانی که دستی بر آتش سیاست دارند یا به مطالعه در حوزۀ علوم اجتماعی، علاقه دارند، چهره ای شناخته شده است. وی سالها استاد دانشگاه هاروارد بوده و نظریه پردازی بود که تا حد زیادی استراتژیهای سیاسی آمریکا، تحت تأثیر نظریات وی، ساخت و پرداخته می گشت 1. دیروز هوا بسیار سرد بود. «کهواو پاتۆڵ» را پوشیدم. اودکلن زدم. (این با اودکلن شهربان فرق داره) از خانه زدم بیرون. کنار خیابان ایستادم. منتظر تاکسی بودم. دو دختر آمدند. ایستادند. پسری آمد. کنار من ایستاد. یک تاکسی خالی از دور دیده می شد. نزدیک دخترا ایستاد. رفتند صندلی عقب نشستند. پسر، تعارف کرد که چون شما زودتر آمده اید، بفرمایید جلو. 2. امروز کمی هوا بهتر بود. منتظر تاکسی بودم. مردی آمد. تاکسی از راه رسید. دو نفر مسافر داشت. پسری در صندلی عقب نشسته بود. به سوی تاکسی رفتیم. مرد گفت: میدان زندان پیاده میشم. شما بفرمایید. به نزدیکی پل رسیدیم. راننده گفت: کسی بلوار پیاده میشه؟ کسی چیزی نگفت. نگاهش کردم. یادش آمد. من میدان زندان پیاده میشم. گفت: البته اگه اونجا باشه. هیچوقت نیست. رسیدیم. گفت: نه نیست. پیاده نمیشم. نگاهی به من انداخت. با صدای بلند گفت: 15 ساله که ماشین دارم. همیشه 5شنبه ها خراب میشه. این مغازه هم هیچوقت باز نیست. بدشانسم.... به نزدیکی میدان ههڵۆ رسیدیم. گفتم: ممنون پیاده میشم. او همچنان داشت داستان تعریف می کرد. 2. در این سریال مناسبات قدرت را بسیار زیبا به تصویر کشیده است. نقش زنها در مهندسی قدرت، نقش حسد در روابط زنان و فرزندان امپراطور، گروه بندیهای سیاسی، رشوه خواری، عشق و .... 3. بهترین رفیق امپراطور کشته می شود، قاتل ناسیونالیسم و حفظ منافع ملی را بهانه می آورد. امپراطور، در مقابل این دلایل تسلیم می شود و سکوت می کند. منافع ملی یا بعضی از ایدئولوژیها همواره بهانه ای برای سرکوب و جنایت را در اختیار حاکمان قرار می دهند. دوستی و عقد پیمان اخوت مهم نیست و به سادگی در مقابل ایدئولوژی به فراموشی سپرده می شود. 4. در این سریالها، علاوه بر اینکه مناسبات قدرت را به خوبی به تصویر می کشند، روابط عاشقانه را نیز به زیبایی نمایش می دهند. رقابتهای عشقی که در سریال امپراطور دریا نیز وجود داشت، در اینجا نیز می بینیم. «سوسانا» نیز فعلاً هر دو را حفظ کرده است. اگر چه عاشق جومونگ است و رفتارهایش تا حد زیادی تحت تأثیر عشق است. اما چون در خانواده ای بازرگان جامعه پذیر شده است، نمی خواهد عاشقانش را از دست دهد و گاهی اوقات بیش از آنکه از دستورات دل پیروی کند به فرامین عقل گوش داده و بر اساس آن عمل می کند. 4. قدرتمندان و تاجران بر اساس منافع با یکدیگر ائتلاف می کنند اما عاشقان، فقرا و مسکینان، زیاد به منافع نمی اندیشند. بر اساس باورها و اعتقادات خویش راهی را که بر گزینند تا آخر می روند. صادقانه از در دوستی در می آیند و در دوستی پایدار هستند. پدر «سوسانا» کاری به عشق دخترش ندارد و بیشتر به منافع تجاری خود و معاملاتش می اندیشد. در دربار نیز مبنای ائتلاف قدرتمندان، رسیدن به منافع بیشتر است. دوستی و برادری هم به پشیزی نمی ارزد. 1. در غزه غوغایی برپاست و جنگی نابرابر درگرفته است. به طور کلی جنگ برابر نیز خوشایند من نیست تا چه رسد به نابرابر آن. رسانه های جمعی نیز برخورد دوگانه ای با این موضوع داشته اند. طرفداران حماس و مردم غزه، جنایات و تصاویری از آن را به نمایش می گذارند که دل هر انسانی را به درد می آورد. طرفداران اسرائیل نیز به گونه ای به بینندگان القا می کنند که گویی قربانیان این خشونتها همگی نیروهای امنیتی و نظامی هستند. به عبارتی، در کنار جنگ واقعی، جنگ رسانه ای نیز در جریان است که اهمیت و میزان تأثیرگذاری آن از موشک و تانک کمتر نیست. 2. امروز اول صبح، پیامکی به دستم رسید که برای آزادی معلمان محکوم به اعدام (فرزاد کمانگر و انور حسین پناهی) وظیفۀ شرعی و ملی داریم که از نمایندگان مجلس بخواهیم تا به سوگندی که برای دفاع از شهروندان و صیانت از حقوق ملت یاد کرده اند، وفادار بمانند و از این متهمان دفاع نمایند. 3. وظیفۀ انسانی، ملی و شرعی داریم تا آنجا که ممکن است و در توان داریم، برای کاهش رنج مردم و انسان به طور کلی تلاش نماییم. این جنایات و خشونت که شاهد آن هستیم هیچ توجیه اخلاقی ندارد. به نوبۀ خود آرزو می کنم که دنیایی عاری از خشونت و رنج داشته باشیم. امیدوارم عقلانیتی بر جهان حاکم شود که هدف اصلی آن گسترش صلح، مهربانی، مروت و مدارا باشد. 4. در حالی جنگ و خشونت در غزه به اوج خود رسیده است که زندگی نظریه پرداز جنگ تمدنها به آخر رسید. هانتینگتون علاوه بر نظریۀ جنگ یا برخورد تمدنها در مورد گسترش دموکراسی و توسعه نیز نظریاتی دارد و کتابهایی از ایشان به فارسی ترجمه شده است. 2.
نقد اگر مبتنی بر دیالوگ باشد، طرفین سودای سربالا خواهند داشت و هم و غم
آنها چیزی جز توافق در فضا و سطحی بالاتر نیست، رقیب به رفیق شفیق تبدیل
می گردد و توفیق هر کدام به معنای پیروزی دیگری نیز خواهد بود. اما در
مناظره، کوشش می شود که رقیب در مسیر سرازیری و سقوط قرار گیرد، اگر در
این راه، روشهای اخلاقی و مبتنی بر فضیلت را نیز فراموش سازیم و خود نیز
در چاه گرفتار آییم، باکی نیست چرا که شکست رقیب مهمتر از هر چیز دیگر
است. گاهی طرفین مناظره، در یک مقام و در یک سطح نیستند. یکی از طرفین به
گفت و گو می اندیشد و دیگری به زد و خورد، یکی رفاقت را پر اهمیت می داند
و دیگری رقابت، یکی سودای سربالا دارد و آن دیگری به سرازیری و سقوط می
اندیشد. به بازی فوتبال باز می گردیم. شاید یکی از طرفین برای وقت کشی خود
را به زمین بیاندازد، آنکه از برکت فضیلت بهره مند است، کاری به انگیزۀ وی
ندارد و برای نشان دادن جوانمردی خویش، توپ را به اوت می زند. کسی که از
فضیلت بهره ای ندارد و رذیلت راهنمای رفتار اوست، از قواعد بازی
جوانمردانه سوءاستفاده می کند و به جای اینکه سطح بازی را بالاتر ببرد و
موجب لذت مردم و بازیکنان شود، بازی را در سراشیبی سقوط قرار می دهد و
اعصاب تماشاگران را خراب می کند. خود نمی تواند بالا رود، دیگران را نیز
پایین می آورد. 3.
برخی از نقدها نیز از همین قاعده پیروی می کنند. چون درک، توان و اعتماد
به نفس گفت و گو را ندارند، به جای اینکه از در تواضع درآیند و فروتنی
پیشه کنند و در جای خود بنشینند، با تیشۀ تخریب به جان حقیقت و صدق و
راستی می افتند. ابتدا متناسب با وجود و تصور حقیر خویش، مترسکی را برپا می کنند،
آنگاه بر آن می تازند و در خیال خود، اینگونه تصور می کنند که رقیب را
شکست داده اند. در گفت و گوی انتقادی، درک و تفاهم مبنای ارتباط می شود
اما در یک مناظره، از آنجایی که نمی توانیم دیگری را درک کنیم و اصولاً
نمی خواهیم بفهمیم، سعی می شود تا بر اساس باورهای خود، تفکری را بسازیم
که با تفکر رقیب فرسنگها فاصله داشته باشد. این اصلاً مهم نیست، بلکه مهم
آن است که رقیب را در هم بکوبیم، حتی اگر به دروغ متوسل شویم. این شیوه
البته جدید نیست. موارد بسیاری وجود دارد که ابتدا رقیبی موهوم ساخته و
پرداخته می شود، سپس آن موجود موهوم را به جای یک موجود واقعی می گذارند و
به آن حمله می کنند. این اوج بی اخلاقی و زندگی بر اساس رذیلت است که موجودی موهوم را به جای دیگری قرار دهیم و بر آن بتازیم. 1. ایام امتحانات دانش آموزان آغاز شد. در این روزها، اکثر خانواده ها و دانش آموزان دلهره و نگرانی خاصی دارند. من نیز به اندازۀ دانش آموزان نگران هستم. چند روز قبل، از دانش آموزان پرسیدم که آیا اتاق اختصاصی دارند. بیشتر از 97 درصد آنها پاسخشان منفی بود. والدین تعداد زیادی از دانش آموزان کارگر ساختمانی یا دست فروش است. بسیاری از آنها بی سواد هستند و درک چندانی از وضعیت روانی و اجتماعی دورۀ نوجوانی ندارند. تقریباً صد در صد دانش آموزان با دیگران مقایسه و بدین وسیله به طور مرتب، تحقیر می شوند. نمی دانم چگونه و در کجا این همه درس را بایستی بخوانند و از بر کنند. کتابخانه یا محلی عمومی برای مطالعه نیز در سطح شهر وجود ندارد که به آنجا مراجعه کنند. 2. در مطالعات اجتماعی سال اول دبیرستان، باید مطلبی را درس دهیم که تغییر نظام تقسیم کار موجب طولانی شدن دورۀ کودکی شده است. به هنگام تدریس این مطلب دچار دوگانگی می شوم. از یک سو واقعیت دنیای جدید، آنی است که در کتاب نوشته شده است و ما باید آن را تدریس کنیم و از سوی دیگر واقعیت کلاس ما این است که قسمت عمده ای از دانش آموزان، دورۀ کودکی کوتاهی را تجربه کرده اند و وقتی این مطلب را برایشان بیان می کنم، به سادگی از نگاه و چشمهای مظلوم و زجر کشیده شان می فهم که حرفهای مرا یا نمی فهمند یا باور و قبول ندارند. در مورد بالا رفتن سطح انتظارات نیز همین وضعیت پیش می آید. چندین نفر از دانش آموزان را دیده ام که در تابستان ها به کار مشغول می شوند و با کودکی وداع کرده اند. 3. نحوۀ ارزشیابی دانش آموزان، یکی از مهمترین نقاط ضعف نظام آموزشی ما است. امتحان بگیر و نمره بده. این امر یکی از علل بیزاری و گریز دانش آموزان از مدرسه است. کار معلم را هم بسیار دشوار ساخته است. اگر معلمان در مدارس امکاناتی برای ارتباط بیشتر با دانش آموزان داشتند، می توانستند احساس رضایت بیشتری از شغل خود و ارزیابی دقیقتری از میزان فراگیری دانش آموزان داشته باشند. 4. در شورای دبیران پیشنهاد شد برای این که بتوان برخی از دانش آموزان شلوغ را مهار کرد، باید به طور مرتب والدینشان را به مدرسه احضار کرد تا شاید اندکی تنبیه گردند. اگر به صورت عمقی و همه جانبه به بررسی وضعیت این دانش آموزان پرداخته شود، می بینیم که مشکل اصلی برخی از آنها والدینشان است. کریسمس و تولد عیسی مسیح بر تمامی انسانها مبارک باد. سالها قبل برای شرکت در سمینار کردستان شناسی به سنندج رفتم. محل اسکان ما مهمانسرای جهانگردی سنندج بود. دکتر پرویز پیران نیز دعوت شده بود. دکتر پیران از جامعه شناسان برجستۀ ایران است و با دانشجویان به طور عام و دانشجویان کرد به طور خاص، خیلی صمیمی است. به هنگام خوردن صبحانه، جوانی به من گفت که این خانمها که آمریکایی هستند، می خواهند که با شما عکس یادگاری داشته باشند. «رانک و چۆخه» پوشیده بودم. ظاهراً لباس کردی من توجه آنها را جلب کرده بود. بعد از اینکه عکسها تمام شد، دکتر پیران از آنها در مورد مقصد و اینکه از کجا آمده اند، پرسشهایی را مطرح کرد. از آمریکا آمده بودند و به تخت سلیمان می رفتند. دکتر پیران پیشنهاد کرد که حتماً به همدان سری بزنند و در مورد آثار باستانی همدان با آنها صحبت کرد. من نیز با راهنمای آنها سر صحبت را باز کردم که اگر ابتدا از غار کرفتو دیدار داشته باشند، هم زودتر به تخت سلیمان می رسند و هم جای دیدنی دیگری را دیده اند. راهنمای توریستی گفت به شرطی که با ما به غار کرفتو بیایی، حاضریم پیشنهادت را قبول کنیم. من نیز که قبلاً هرگز به کرفتو نرفته بودم، شرط را قبول کردم و با ایشان به سوی کرفتو حرکت کردیم. حدوداً 20 نفر بودند. 14 نفر زن و بقیه مرد. به جز یک زن که ایرلندی بود، بقیه همه آمریکایی بودند. راننده نگران جاده بود. گفتم قسمت کمی از آن خاکی و بقیه آسفالت است. وقتی به کرفتو رسیدیم، وضعیت جاده کاملاً بر عکس بود. راننده چپ چپ نگاه می کرد و راهنما نیز نگران اعتراض توریستها که تعارف سرشان نمی شود. داخل اتوبوس پر از گرد و خاک جاده شده بود. در اوج نگرانی دیدم که نه تنها گرد و خاک و دست اندازهای جاده آمریکایی ها را ناراحت نساخته است بلکه آنها را شاد و متعجب نیز ساخته است. در چند روستا نیز توقف داشتیم و با کنجکاوی پرسشهایی را مطرح می کردند. تمامی آنچه برای ما بدبختی به حساب می آید، برای آنها جذابیت داشت. چند نفری هم مشغول مطالعه بودند. همه دوربین داشتند. اکثر آنها مسن و بازنشسته بودند. کرفتو برایشان بسیار جالب بود. داخل غار شدند، راهنما خیلی راضی بود، تا تکاب با آنها بودم. در تکاب خداحافظی کردم و به سوی ترمینال سقز راه افتادم. در نزدیکی ترمینال دو نفر که اسلحه داشتند مرا صدا زدند. کمی ترسیدم. گفتند از غار کرفتو تا اینجا ترا تعقیب کرده ایم. در پی پاسخ به این پرسش بودند که آیا در داخل غار با یکی از خانمها سر و سری داشته ام یا نه. یکی از آنها گفت وقتی از غار بیرون آمدید، چشمهایت را نگاه کردم، معلوم بود که کاری نکرده ای. قبل از پیاده شدن از اتوبوس، راهنما نیز گفت که نگهبان غار چیزهایی در این مورد پرسیده است. به سقز برگشتم و با آب و تاب ماجرای این سفر را برای بسیاری از دوستان تعریف کردم. از راننده تاکسی و کارگر ساختمانی گرفته تا استاد دانشگاه و پزشک، همگی اولین پرسشی که به ذهنشان می رسید این بود که: خوش گذشت؟ پرسش را طعنه همراه می کردند. مدت زیادی به این مسئله فکر کردم که علت طرح این پرسشها چیست؟ بالاخره پاسخ آن را در نگرش ما نسبت به غرب یافتم. از آنجایی که قسمت عمده ای از غرب شناسی ما از طریق فیلمهای پورنو حاصل آمده است، لذا نگاه و نگرش اصلی ما نیز به زن غربی از همین زاویه شکل گرفته است. این باور که لاابالیگری و بی بند وباری جزو ارزشهای غربی است و در رسانه های جمعی و کتابهای آموزشی نیز منتشر می گردد، موجب شده است که درک نادرستی از فرهنگ غرب داشته باشیم. تمامی کسانی که این خاطرۀ مرا شنیدند، بدون استثناء همین نگرش را داشتند. چهترێ تازهم کڕیوه کهس چهتری وای نهدیوه خۆزگه بهفرێ بوارێ حهوشهکهمان دا شارێ منیش چهترهکهم ههڵکهم به کۆڵانانا را کهم بهڵام ئهشێ وریا بم منداڵێکی ئازا بم نهوهک پام ههڵخلیسکێ چهترهکهیشم لێ بشکێ ژیلا خیلی زیرکانه به چتر اشاره کرده بود. چتر برای یک کودک خیلی عزیز است. وقتی بر زمین می افتد، قبل از هر چیز نگران چتر است تا دست و پایش. 2. امسال پاییز زیبایی داشتیم. فکر کنم سید علی صالحی (با اجازۀ ری را) شعری در مورد پاییز دارد که گفته است: گر گویم که دوست ترت دارم از بهار باور نمی کنی. پاییز امسال واقعاً زیبا بود. از گرد و خاک خبری نبود و باران طراوت و لطف خاصی به زمین بخشیده بود. 3. مولوی در مورد باریدن برف توصیف جالبی دارد. آن را به عشق تشبیه می کند. صبح که پرده را کنار میزنی، می بینی که همه جا را برف فرا گرفته است. آرام و بیصدا. عشق نیز چنین است. ناگاه می بینی که عاشق شده ای و تمام سرزمین وجودت را فراگرفته است.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
تجربۀ اقدام به خودکشی، تجربه ای عام است. اما خودکشی کنشی غریب است که شناخت آن تقریباً ناممکن است. تنها راه فهم، تجربۀ آن است. هیچ روایتی از خودکشی وجود ندارد. شناخت آن همواره یک پروژۀ ناتمام است. هرگز به سرانجام نمی رسد. هیچ علمی را یارای پر زدن در این وادی نیست. گویی «خود» در طول تاریخ، همواره مورد تعرض بوده است. عارفان، ادیان، جوانان، بزرگترها، خودخواهان، دیکتاتورها و دوست و دشمن از مخالفانان سرسخت «خود» بوده اند و هر کدام به طریقی در صدد شکستن آن بر آمده است.
| Design By : Night Skin |

